بلاگفا
boof.blogsky.com
خدا آخر و عاقبت مارا بخیر گرداند. از این درشت تر نمیشد نوشت.حالا باز همینجا کامنت بزارید!
دست نوشته ها
boof.blogsky.com
خدا آخر و عاقبت مارا بخیر گرداند. از این درشت تر نمیشد نوشت.حالا باز همینجا کامنت بزارید!
-کمکم میکنی؟روشن نمیشه،یه هل کوچولو pls ..لبخند و کج کردن سر را هم بعنوان سس،پاشید روی ماجرا.
قسم می خورم بخاطر چشمای سیاه درشتش نبود که دستامو گذاشتم پشت ماشین خاکی و کر کثیفش.
هل دادم،روشن شد،گاز داد و رفت...
دور شدنش رو خیره شدم،به دستهای خاکی خودم هم.
معمولا اینطور مواقع حداقل یه تک بوق میزنن،نه؟
پیرمردی که نشسته بود روی نیمکت و روزنامه شرق دستش بود،لبخند موزیانه ای به من زد...من هم به اون!
دروغ تو بود و حماقت من
مدارای من بود و لجاجت تو
لجاجت تو بود و لجاجت من
پایان را نوشتم و تلخیش ماند برای تو
تا شب همونطور روی کاناپه نشست و به دیوار روبرو نگاه کرد.تقریبا دیگر مطمئن بود که زندگی به او انگشت شصتش را نشان داده است.
یدفه هوس کردم یچیزایی رو یادت بندازم.
میگم،یادته اون شیشه شیر های گاو نشان؟دوتایی میرفتیم از ممد میخریدیم،اسکناس بیست تومنی که روش عکس یه تراکتور بود و چند تا یارو هم کار میکردن محکم تو مشتمون بود.اه یادته اون زنه رو که جورابش یکم نازک بود جلو چشممون گرفتن بردن؟بعد ممد در حالی که داشت سیگار مگناشو کبریت میزد از مغازش اومد بیرون به ما گفت بردنش شلاق بزنن!یادته عشق انگلیس بودی؟جام 98 بود..توی خیابون را میرفتی اسم بازیکناشو میگفتی بلند بلند!که بعد علی پسر منوچهری بهم گفت سیاوش این فامیلتون ک .. خ ..ل میزنه ها،واسه خودش حرف میزنه.همون شب هم که بکهام تو بازی با آرژانتین اخراج شد و تو لالمونی گرفتی تا یک هفته..یادته به مانتو خانومایی که اپل گنده داشت میگفتی آدمو یاد بازیکنای راگبی میندازه،خندیدیم...یادته من خودمو میکشتم یه با اون چاقو دسته استخونیه توپ دو لای ردیف درست میکردم بریم فوتبال،من سعی میکردم تکنیکی و خلاقانه بازی کنم و رهبر تیم باشم مثلا، تو میومدی عین بلانسبت اسب شوت میکردی فقط میزدی توپ و میترکوندی بعدشم در حالی که ما آمپر چسبونده بودیم ،عین گربه میخندیدی!درخت خرمالو آقای رجبی رو یادته؟یواشکی میرفتی بچینی یهو سر رسید با لگد گذاشت پشتت؟آی من خندیدم اون روز...بازی ایران و استرالیا رو بگو یارو پرایدیه واستاده بود وسط خیابون منو جو گرفت با مشت زدم کاپوتش رفت تو،بعد تو رفتی به یارو گفتی آقا بیخیال ایران رفته جام جهانی!یادته یبار مست کرده بودی گیر داده بودی یه نخ مارلبورو رو بزاری گوشه لب گربه هلن؟خرگوشه رو بگو من با چوب داشتم سیخونکش میزدم،مارال از پنجره دید قاط زد دو تاییمون با سرعت 200 کیلومتر فرار کردیم.جوجه ماشینی هام یادته؟اون پیرهن توپ توپی مسخره که سال 70 عروسی محمود پوشیده بودم رو یادته که میخندیدی از اون گوشه دلم میخواست بیام خفت کنم.یادته این آهنگ؟ یادته فیلم رینگ خونین،فرانکی رو دیده بودی جوگیر شده بودی،رفتی دعوا!! بچه های محلمون زدن لته پارت کردن؟بعد تازه فهمیدن فامیل مایی،کاریش نمیشد کرد،لعنتی..کرم از خودت بود.یادته از درخت با کله اومدی پایین موزاییک ترک خورد!!؟احتمالا مال اون خاویار هایی بود که خورده بودی.سرت مثل بتون بود.خب...حالا کجایی لعنتی؟لندن؟یا لیورپول؟رفتی که رفتی؟این دختره کیه توی این عکس آخری که برام میل کردی؟بنال دیگه...نزار فکر کنم همشو یادت رفته.نزار...
امروز یچیز جالبی به گوشم رسید."ما ایرانی ها فکر میکنیم عرب ها آدمهایی تنبل و مفت خور هستند که فقط دارند از نفتشان میخورند و از طرفی عربها هم فکر میکنند که ایرانی ها جماعتی تن پرور هستند که اگر نفتشان را بگیری کارشان تمام است"درست و غلط این قضیه دقیقا مشخص نیست.اما همینقدر میدونم که از نظر مسائل فرهنگی یا همون سینما و کتاب و شعر و ... خیلی مانده تا به ما برسند.خود ما هم خیلی مانده به جاهای دیگری برسیم!و با این چشم اندازی که من دارم میبینم به سن من یکی قد نمیده..یاد کتاب تاریخ (دوره راهنمایی بود فکر کنم) افتادم که وقتی بازش میکردی صفحه اول اون گوشه بالا با فونت ریز نوشته بود"از نصایح آقا محمد خان به پسرش:اگر میخواهی به مردم ایران حکومت کنی،سعی کن همیشه گرسنه باشند"
پ.ن:دو تا مطلب داخل گیومه لزوما مورد تایید نگارنده نیست.
حتما برایتان پیش آمده که مدتها به چیزی یا حتی به شخصی دورادور توجه کنید.یک تصویر گوشه ذهنتون شکل بگیره.بعد که رفتید جلو و هر چه بیشتر با اون هدف حالا یا آدم بود یا حتی یه شی!سر و کله زدید و بیشتر دونستید،بخوره توی ذوقتون؟و احساس پشیمونی کنید و اما دوباره بعد چند صباحی(!!!چی گفتم!) همون کار براتون تکرار شه.بگذریم از این.اساسا و کلا بزرگی گفته که انسان هر چه بیشتر بداند بیشتر زجر خواهد کشید.و من به این جمله اعتقاد وحشتناکی دارم.اگر انسان بداند که چه جنایتهای فجیحی کنار گوشش رخ میدهد آرامشش را برای همیشه از دست خواهد داد.اتفاقاتی که با هزار تا خوبی نمیشه جبرانش کرد.
میدونی بدترین اتفاقی که میتونه برای یه آدم بیفته چیه؟
نگاش کردم گفتم از دست دادن عزیزان.
گفت:نخیر.اینه که یک عمر مجبور باشی با یک الکلی و دائم الخمر زندگی کنی!
دید دارم همینطور نگاش میکنم.
گفت :زور نزن بیخود.کسایی درک میکنن که با همچین لعنتیی زندگی کرده باشن.
فک کنم راست میگفت.
بد جور پریشون بود.

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می
میرند
مردان کوچک،به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل،
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد.
"گروس.ع"

یه آدمی رو میشناسم.اسمش سهرابه.هیچکس تا حالا نتونسته درست بفهمه این سهراب دیوونست یا عاقل تر از بقیه!مردم ازش دوری میکنن.همیشه با یه دوچرخه خنده دار مشغول دور زدن توی محل دیده میشه.یه پرچم ایرانم زده به سپر عقب.انواع اقسام برچسب ها هم چسبونده به بدنه دوچرخه..آدیداس..نایک و از این چیزا..با یه شلوار شیش جیب ..توی دو تا دستاشم مچ بند میندازه،وقتی صحبت میکنه سخت میشه فهمید چی میگه..چیزی که برای من خیلی جالبه،سهراب به طرز عجیبی توهم یک مامور FBI رو داره..برا خودش یه کارتم درس کرده..عکسشو زده اون گوشه..نام و همه مشخصات..بغل کارتم بزرگ نوشته اف بی آی!!یبار برام از یه ماموریت مخفی میگفت..که در نهایت شیرجه زده روی کاپوت ماشین دزدا و همشونو تنهایی دستگیر کرده..8 سال قبل سهراب با معدل 19/82 دیپلم گرفته بود.با بالاترین ضریب هوشی(طبق کاغذهایی که مادر پیرش نشونمون داد).یه قایق مدل کوچیک همون زمان طراحی(اختراع) کرده بود که با دو جور سوخت کار میکرد و برده بود جشنواره..هیچکس نفهمید ظرف 8 سال چه بر سر سهراب آمد.
دو-وقتی تنها خونه هستم،وسواس عجیبی پیدا میکنم!وقتی طبقه بالام احساس میکنم یکی پایین داره راه میره!وقتی پایینم انگار بالا یکی نشسته داره روزنامه میخونه و صدای ورق زدنش میاد!و من صدای تلوزیونو زیاد میکنم.و پامو تند تند تکون میدم که همه میدونیم استرسه خالصه.سه صبح میام بخوابم تازه توی تخت جابجا میشم که با خودم میگم،گاز رو بستم؟در یخچال چی؟نیمه باز نباشه؟شیر آب آشپزخونه رو بستم؟اه!پا میشم میرم چک میکنم..همه چیز درسته.میام دم پنجره.همه همسایگان محترم خوابن.چراغ همه خونه ها خاموشه.سکوت عجیبی حکمفرماست.همیشه به موجودی شب زی متهم شده ام.من همیشه عاشق این سکوت بودم.سکوت شب ها.
درست اون لحظه ای که فکر میکنی همه چیز داره بخوبی پیش میره،یه اتفاق،یه حرکت،انگار که به قصد خشکوندن لبخند ملیحت از راه میرسه.و تو روبروی آینه می ایستی و حدود بیست ثانیه به خودت زل میزنی و میگی:هی!کجا رو اشتباه کردی!؟سوالی که هرگز جوابشو پیدا نمیکنی.چون اشتباهت اون چیزی نیست که فکر میکنی...و جالب که...بعدها توی یکی از روزها دوباره تکرار میشه..تکرار میشه..تکرار.و تو باز هم جلوی آینه به خودت زل خواهی زد و فرقش با دفعه قبل اینه که ایندفه دیگه روت نمیشه حتی به خودت چیزی بگی!
از پنجره که به بیرون نگاه میکنم.درست روبرو.اسکلت یه ساختمون بزرگو میبینم که چند ساله قراره ساخته بشه.یکی میگه فرهنگ سراست..یکی میگه شهرونده..سینما...پاساژ بزرگ...یبار که رفتم از کیوسک سر خیابون مجله بخرم،از کارگر افغانیش پرسیدم این چی هست حالا دارین میسازین؟دیدم نگام میکنه میخنده!!!بعد که دید من همینطور بهش زل زدم...فهمید موضوع جدیه.پیشونیش خیس عرق بود...کلاشو برداشت از توی گوشش دو تا دستمال گوله شده در آورد..چشماش انقد ریز بود و آفتابم باعث شده بود ببنده چشمشو اصلا!اما به طرز شگفت انگیزی داشت نگام میکرد.گفت:بله؟!!گفتم چی دارین میسازین؟گفت: نمیدونم دقیقا!!کی تموم میشه حالا؟! سر کلمون رفت از سر و صدا..گفت:ببخشید.من نمیدونم با اجازه.. راه افتاد بره..تعجبی نکردم.احتمالا به تنها چیزی که فکر میکرد حقوق آخر روز بود.برگشتم بیام..اونور خیابون سانتافه بوق زد و رفت یکم جلوتر ایستاد و خانم مربوطه بعد از یکم مکث ضایع و تفکر!سوار شد...تعجبی نکردم...چقدرم گرم بود اونروز..دو تا راننده هم اونطرف یقه همو گرفته بودن و صداشونو انداخته بودن توی سرشون چشماشونو کرده بود قد 25 تومنی و همدیگرو تهدیدای وحشتناکی که هرگز عملی نخواهد شد میکردن..تعجبی نکردم.اومدم از آسانسور بیرون توی کریدور دیدم باز این همسایه کیسه آشغالش سوراخ بوده چکه کرده و گند زده به کریدور...تعجبی نکردم...کلید انداختم.
پ.ن: دوستان اگر از زندگی کسالت بار خسته شدید همین الان تشریف ببرید نزد دندانپزشک محترم و دندان عقل را بکشید ببینید چه بلایی به سرتان می آید.به سر ما که بدجور آمد. :) :)
در رو بستم و راه افتادم.
دم آسانسور نظافتچی رو دیدم که با اون لباس فرم آبیش که تا حالا شسته نشده بهم لبخند میزد.فقط هم لبخند میزنه،سلام میکنی،لبخند،خسته نباشی میگی،یه کله تکون میده و لبخند..از آسانسور که اومدم بیرون نگهبان ساختمون دستگیرم کرد...وای حالا بیا و احوال پرسی کن..مگه ول میکنه..حال و احوال کل شجره نامه رو میپرسه و چند تا زنده باشی میگه خیلیم پیر شده،مرد دوست داشتنییه روی هم رفته..بعضی وقتا نگرانش میشم که اگه شبی نصفه شبی دزدی چیزی بیاد این بیچاره میخواد چیکار کنه آخه!قلبش نگیره خوبه..البته طبق گزارشات رسیده یه چوب شبیه چوب بیسبال پشت میزش داره..بیرون هوا ابریه..تازه از پله ها پایین اومدم که خانم حیرون و پریشونی جلوم سبز میشه.آقا شما سگمو ندیدی؟نی نی!اسمش نی نیه..نمیدونم چرا خندم گرفت شاید بخاطر سیستمی که باهاش اومده بود بیرون با دمپایی و یقه و پاچه باز و لباس شنبه یکشنبش..کنترلش کردم اون خنده رو..نه ندیدم نی نیو!رد شدم..اومدم قدم بزنم الان..من یه مرضی که از بچگی دارم یوقتایی که اصلا نباید خندید و جدی بود..بیخودی خندم میگیره..یاد موقعیتهای قدیمی و خاطرات خنده دار و هر چی میام نخندم بدتر اون صحنه ها جلو چشمم میاد و هر هر میخندم..خیلی بده!
بهار شده و این شمشادها سبز شدن و ناز.
جلوی عابر بانک صف بود همه رقم توش بودن..پیر مرد و بچه و زن و شوهر و دو تا دختر بی مزه که همش این و اونو نگاه میکردن و جلف بازی در میاوردن،که خدا میدونه چقد حرصم میگیره..میوه فروش محل رو باش آقا شب یلدا هندونه میداد به مردم به قیمت 2000 تومن!!فرصت طلب لعنتی..اوه اوه این لوازم تحریریه محل رو بگو..وقتی میری تو مغازش دعوا داره..میخواد بزنتت!جواب سلام رو که عمرا بده..من که چن ساله اصلا نمیرم اون تو خدا رو شکر..چاکر آقا*****م هستیم!!صدا از پشت سرم بود برگشتم.رسول بود.رسول بقال ،آدم خیلی گلیه.دوستش دارم..یکم خوش و بش میکنیم و ادامه میدم...ای داد بیداد ببین کی اونجا واستاده..الان میاد جلو باز بارسلون و بارسلون میکنه اصلا حوصله فوتبالو دیگه ندارم..آقا چنان جو گیر شده و از آرمانهای ایالت کاتالونیای اسپانیا دفاع میکنه که انگار شناسنامش اونجاس در حالی که من میدونم باباش بچه قلعه حسن خان خودمونه..آخیش ردش کردم.یکی با تلفن عمومی درگیره..بیچاره..نمیدونه که نصفه شبا مریض مست زیاده میان موقع رد شدن گند میزنن به همه چی و تلفن ملفن سالم نمیمونه که.برگشت به طرفم..آقا شما موبایل داری؟یه زنگ فوری دارم..خیلی کوتاهه قول میدم..زل زده بودم بهش..یطوری نگا میکرد آدم نمیشد که ردش کنه..به سیستمشم نمیخورد که گوشیو بگیره و بزنه به چاک چون من اصلا حوصله ندارم بدووم دنبال موبایل تازه کفشمم انگشت کوچیکرو میزد به قول معروف زق زق می کرد.دادم گوشیرو..شماره گرفت..الو الو شهلا؟شهلا؟قرصاشو کجا گذاشتی؟آره بابا اعصاب..کدوم گوری هستی تو؟خب..!مکالمش تموم شد.گوشیو داد به من و دوید تا یه جاهایی با نگاه تعقیبش کردم..رو در و دیوار بلوکها پر از جای نارنجکای چهار شنبه سوریه.نارنجک که چه عرض کنم..به قول یه بنده خدا..دارن خودشونو گرم میکنن واسه آمریکا!!دو تا بچه فوفولی از پیشم رد میشن آهنگ جیگیلی جیگیلی داشت از گوشیشون پخش میشد..خندم گرفت باز.آخه اینم شد موزیک؟؟بگذریم..ای جانم دوتاپیرمرد و پیرزن از روبرو میومدن.شیک و پیک..چسبیده بهم..خیلی این صحنه رو دوست دارم.فکر میکنم اگه فیلمساز میشدم حتما یه همچین صحنه ای تو فیلمم میچپوندم. با چاشنیه نم نم بارون.البته همیشه دوست داشتم یچیزی تو مایه های فهرست شیندلر میساختم با اون موسیقی متن روانی کنندش!جو گیر شدن هم بد دردیه.ای خداااا ..چقد دختر و پسر داریم ما!!آدم سرگیجه میگیره.دلم میخواد برم جلو و بگم مطمئن هستید؟!!!و اونهام حتما عین مرغ به من زل خواهندزد و منظورمو نخواهند فهمید...بیخیال..به به ابی جان..من گفتم..این بنده خدا راننده آژانسه با لیسانس شیمی!!کباب میشم وقتی میبینمش.تو چشماش یه غم لعنتی میخونم.همیشه با بغض حرف میزنه..میگه میخواد بزاره بره..هر وقتم میپرسم آخه کجا؟؟میگه نمیدونم اما من آخرش میرم!!مشغول صحبتیم که یکی دیگه از راننده ها که از زور سکس بیش از حد داره وا میره(به گفته ابی)میاد میگه بیا نوبتته و ابی میره...منم کم کم راه میفتم طرف خونه...روی نیمکت جلوی بلوک دو تا دختر و پسر شاید 15 16 ساله نشستن و دست همو همچین گرفتن و پچ پچ میکنن بیا وببین.کار مارو ببین ای خدا.فک کنم یخورده زود شروع کردن.همچین جدی سراشونو نزدیک کرده بودن و حتما داشتن برنامه های سالهای آینده رو میریختن،که زیر لب یه کوچولو خندم گرفت.دوباره با نگهبان مکالمه شروع میشه.بیست سوالی (: خدا خدا میکنم در آسانسور زود تر وا شه.که میشه.میپرم تو.کسی نیست.میام با یه جوش مزخرف کوچولو که صب زده رو صورتم ور برم تو آینه که یادم میفته آسانسور دوربین داره..بازم خندم گرفت.ای خدا..همه جا مواظب آدم هستن..تو آسانسورم دوربین هست آخه.اه.کلید میندازم تو در و میرم تو.تاریکه خونه.فکر میکنم الان چراغا روشن میشه و همه با شمع و کیک از این لوس بازیا میان جلو تولدت مبارک میگن!اما خب همچین خبری نیست و تولد من اصولا توی مهره.
نکنه رابطه ای داره؟این سوال مدتها بود توی ذهن آقای Qجا خوش کرده بود.رویاهمه چیزش بود،همه عشقش،یا به قول Q نفسش!آقای Qاما این اواخر بهم ریخته بود.و حتی نتوانست از رویا بپرسه که مشکوک میزنی چرا؟!شاید نمیخواست از دهن رویا جانش در بیاد که:Qجانم نمیدونستم انقد امل و شکاک هستی..مدام خودش را میخورد(از اون زخما بود که ذره ذره روح را میخورد و میخراشد!).رویا خانم کلاس شنا و بدنسازی و فرانسه و کوفت زهر مار میرفت... هیچ سند و مدرکی نداشت،اما یه نیروی کوفتی بهش میگفت که ابله میدونی رویا جونت الان کجاست؟پخمه؟شاسگول؟میدونی؟!رویا که می آمد خیلی طبیعی...خیلی ریلکس بود.سلام Qجونم...Qبه چی شک داشت؟واقعا به عقل جن هم نمیرسید که خیانتی در کار باشد..اما نداهای درونی آقای Q ما دست بردار نبودند...لعنتی..نقشه کشید..گفت من دارم میرم سفر کاری..بارو بندیل جمع کرد،دم در خنده رویا رو دید دلش ریخت..یه بوس رو لب نرم و شیرین رویا گذاشت و مثلا رفت سفر..چند ساعت بعد بی سر و صدا برگشت،آروم کلید انداخت،همچین که پا توی خونش گذاشت،گوش تیز کرد..صدای ناله رویا و صدای قیژقیژ تخت،،زانوهاش سست شد..همونجا نشست و ایول نداهای درونی!
************************************************************
آرایشگر،راننده آژانس،مغازه دار،سپور محل،نگهبانای ساختمون،تقی ، نقی و حسن و حسین و علیف و گولیف از ما عیدی گرفتن(نوش جونشون)یکیشون نگفتن خودت گرفتی؟ (-: