تبليغاتX
بوف

بوف

دست نوشته ها

بلاگفا

من اینجام

boof.blogsky.com


خدا آخر و عاقبت مارا بخیر گرداند. از این درشت تر نمیشد نوشت.حالا باز همینجا کامنت بزارید!

+ نوشته شده در  Sat 24 Jul 2010ساعت 10:20 PM  توسط dreamer  | 

یک اتفاق ساده

سرشو از پنجره ماشین آورد بیرون و گفت:

-کمکم میکنی؟روشن نمیشه،یه هل کوچولو pls ..لبخند و کج کردن سر را هم بعنوان سس،پاشید روی ماجرا.

قسم می خورم بخاطر چشمای سیاه درشتش نبود که دستامو گذاشتم پشت ماشین خاکی و کر کثیفش.

هل دادم،روشن شد،گاز داد و رفت...

دور شدنش رو خیره شدم،به دستهای خاکی خودم هم.

معمولا اینطور مواقع حداقل یه تک بوق میزنن،نه؟

پیرمردی که نشسته بود روی نیمکت و روزنامه شرق دستش بود،لبخند موزیانه ای به من زد...من هم به اون!


+ نوشته شده در  Mon 19 Jul 2010ساعت 2:47 AM  توسط dreamer  | 

عصر دایناسور

نگاه من بود و حماقت تو

دروغ تو بود و حماقت من

مدارای من بود و لجاجت تو

لجاجت تو بود و لجاجت من

پایان را نوشتم و تلخیش ماند برای تو

+ نوشته شده در  Sat 17 Jul 2010ساعت 11:32 PM  توسط dreamer  | 

وقایع اتفاقیه

توی آب دست و پا میزد.ترسیده بود..از هر طرف موجهای چند متری روش میفتادن..از ته دل فریاد کشید و ناگهان از خواب پرید..به ساعت نگاه کرد.نزدیک صبح بود با خودش گفت یه دوش میگیرمو آماده میشم میرم سر کارم.دوش رو که باز کرد آب یخ یخ بود.گرم نمیشد.چاره ای نبود.رفت زیر دوش...از خونه که زد بیرون میلرزید،انگار یکم تب داشت..اهمیت نداد.از دور اتوبوس رو دید که توی ایستگاه ترمز کرده..دوید تا برسه..اما همون زمان اتوبوس گاز داد و رفت.زمانی رسید سر کار که 10 دقیقه دیر شده بود.مشغول مرتب کردن وسائل روی میزش بود که مدیر قسمت اومد دم در اتاقش و تکیه داد به چهار چوب،دستش به سینه و از بالای عینک مطالعش یه نگاه مزخرفی بهش انداخت که یعنی چرا دیر کردی؟اما حرف نزد..برگشت و رفت.پیشونیش عرق کرده بود.سرد..به سرش زد بره مرخصی بگیره بره خونه..اما خوب میدونست که موافقت نخواهد شد به کنار،احتمالا متلکی هم خواهد شنید.تا بعد از ظهر یطوری سر کرد.از شرکت که زد بیرون،زیاد دور نشده بود که یه موتوری از پشت اومد و کیف بندی عزیزش رو که از دوره دانشجوییش داشت ،زد و مثل برق و باد دور شد.حتی فرصت نکرد فریاد بزنه.توش کلی مدارک داشت و کمی هم پول..اعصابش به هم ریخته بود..پیاده راه افتاد طرف خونش..احساس میکرد باید فریاد بزنه..اما احمقانه بود.مردم و دور و بر چه فکری میکردن؟سلانه سلانه رسید جلوی خونه،درست جلوی در روی زمین، با یه کاندوم مصرف شده روبرو شد،با نوک کفشش  زد انداختش توی باغچه روبروی خونه.در رو که باز کرد،خودشو به کاناپه رسوند و ولو شد روش..پیغامگیر تلفن رو زد تا گوش بده..اولی از یکی از دوستانش بود که گوشزد کرده بود پولی که قرض گرفته  رو بیاره بده.دومی از شهرستان بود،حال و احوالش رو پرسیدن، و آخری دختری بود که فکر میکرد زن آیندشه،اما اون با ادب و متانت تمام اعلام کرد که فکراشو کرده و اونا به درد هم نمیخورن و تق گوشی رو گذاشته بود.

تا شب همونطور روی کاناپه نشست و به دیوار روبرو نگاه کرد.تقریبا دیگر مطمئن بود که زندگی به او انگشت شصتش را نشان داده است.

+ نوشته شده در  Mon 12 Jul 2010ساعت 9:14 PM  توسط dreamer  | 

?do u remember

سلام،چطوری؟

یدفه هوس کردم یچیزایی رو یادت بندازم.

میگم،یادته اون شیشه شیر های گاو نشان؟دوتایی میرفتیم از ممد میخریدیم،اسکناس بیست تومنی که روش عکس یه تراکتور بود و چند تا یارو هم کار میکردن محکم تو مشتمون بود.اه یادته اون زنه رو که جورابش یکم نازک بود جلو چشممون گرفتن بردن؟بعد ممد در حالی که داشت سیگار مگناشو کبریت میزد از مغازش اومد بیرون به ما گفت بردنش شلاق بزنن!یادته عشق انگلیس بودی؟جام 98 بود..توی خیابون را میرفتی اسم بازیکناشو میگفتی بلند بلند!که بعد علی پسر منوچهری بهم گفت سیاوش این فامیلتون ک .. خ ..ل میزنه ها،واسه خودش حرف میزنه.همون شب هم که بکهام تو بازی با آرژانتین اخراج شد و تو لالمونی گرفتی تا یک هفته..یادته به مانتو خانومایی که اپل گنده داشت میگفتی آدمو یاد بازیکنای راگبی میندازه،خندیدیم...یادته من خودمو میکشتم یه با اون چاقو دسته استخونیه توپ دو لای ردیف درست میکردم بریم فوتبال،من سعی میکردم تکنیکی و خلاقانه بازی کنم و رهبر تیم باشم مثلا، تو میومدی عین بلانسبت اسب شوت میکردی فقط میزدی توپ و میترکوندی بعدشم در حالی که ما آمپر چسبونده بودیم ،عین گربه میخندیدی!درخت خرمالو آقای رجبی رو یادته؟یواشکی میرفتی بچینی یهو سر رسید با لگد گذاشت پشتت؟آی من خندیدم اون روز...بازی ایران و استرالیا رو بگو یارو پرایدیه واستاده بود وسط خیابون منو جو گرفت با مشت زدم کاپوتش رفت تو،بعد تو رفتی به یارو گفتی آقا بیخیال ایران رفته جام جهانی!یادته یبار مست کرده بودی گیر داده بودی یه نخ مارلبورو رو بزاری گوشه لب گربه هلن؟خرگوشه رو بگو من با چوب داشتم سیخونکش میزدم،مارال از پنجره دید قاط زد دو تاییمون با سرعت 200 کیلومتر فرار کردیم.جوجه ماشینی هام یادته؟اون پیرهن توپ توپی مسخره که سال 70 عروسی محمود پوشیده بودم رو یادته که میخندیدی از اون گوشه دلم میخواست بیام خفت کنم.یادته این آهنگ؟ یادته فیلم رینگ خونین،فرانکی رو دیده بودی جوگیر شده بودی،رفتی دعوا!! بچه های محلمون زدن لته پارت کردن؟بعد تازه فهمیدن فامیل مایی،کاریش نمیشد کرد،لعنتی..کرم از خودت بود.یادته از درخت با کله اومدی پایین موزاییک ترک خورد!!؟احتمالا مال اون خاویار هایی بود که خورده بودی.سرت مثل بتون بود.خب...حالا کجایی لعنتی؟لندن؟یا لیورپول؟رفتی که رفتی؟این دختره کیه توی این عکس آخری که برام میل کردی؟بنال دیگه...نزار فکر کنم همشو یادت رفته.نزار...

+ نوشته شده در  Tue 6 Jul 2010ساعت 6:39 PM  توسط dreamer  | 

complexity

دوستی از اون ور آب اومده یه مدت اینور آب،بغل دست خودمون.روز اول با هیجان تمام از کارهای به نظر خطرناک خودش برام میگفت.مثلا اینکه یبار یواشکی سوار مترو شده،از این اتفاق به عنوان یکی از هیجان انگیز ترین اتفاقات زندگیش یاد میکرد.بنده خدا.خندم گرفت.بهش گفتم بیا یکم توی تهران بچرخونمت.مثله اینکه توی باغ نیست.بیا اینجا همه چی هست..دروغ،غیبت،پیچاندن از نوع a ، خیانت،ریا،بیا اینجا که اغلب فرق دختر و زن معلوم نیست.بیا جلو نترس.تا حالا کجا بودی؟بیا که بدجور یاد این شاهکار افتادم.
+ نوشته شده در  Sun 4 Jul 2010ساعت 12:35 PM  توسط dreamer  | 

iran

امروز یچیز جالبی به گوشم رسید."ما ایرانی ها فکر میکنیم عرب ها آدمهایی تنبل و مفت خور هستند که فقط دارند از نفتشان میخورند و از طرفی عربها هم فکر میکنند که ایرانی ها جماعتی تن پرور هستند که اگر نفتشان را بگیری کارشان تمام است"درست و غلط این قضیه دقیقا مشخص نیست.اما همینقدر میدونم که از نظر مسائل فرهنگی یا همون سینما و کتاب و شعر و ... خیلی مانده تا به ما برسند.خود ما هم خیلی مانده به جاهای دیگری برسیم!و با این چشم اندازی که من دارم میبینم به سن من یکی قد نمیده..یاد کتاب تاریخ (دوره راهنمایی بود فکر کنم) افتادم که وقتی بازش میکردی صفحه اول اون گوشه بالا با فونت ریز نوشته بود"از نصایح آقا محمد خان به پسرش:اگر میخواهی به مردم ایران حکومت کنی،سعی کن همیشه گرسنه باشند"

پ.ن:دو تا مطلب داخل گیومه لزوما مورد تایید نگارنده نیست.

+ نوشته شده در  Thu 1 Jul 2010ساعت 11:49 PM  توسط dreamer  | 

97

حتما برایتان پیش آمده که مدتها به چیزی یا حتی به شخصی دورادور توجه کنید.یک تصویر گوشه ذهنتون شکل بگیره.بعد که رفتید جلو و هر چه بیشتر با اون هدف حالا یا آدم بود یا حتی یه شی!سر و کله زدید و بیشتر دونستید،بخوره توی ذوقتون؟و احساس پشیمونی کنید و اما دوباره بعد چند صباحی(!!!چی گفتم!) همون کار براتون تکرار شه.بگذریم از این.اساسا و کلا بزرگی گفته که انسان هر چه بیشتر بداند بیشتر زجر خواهد کشید.و من به این جمله اعتقاد وحشتناکی دارم.اگر انسان بداند که چه جنایتهای فجیحی کنار گوشش رخ میدهد آرامشش را برای همیشه از دست خواهد داد.اتفاقاتی که با هزار تا خوبی نمیشه جبرانش کرد.

+ نوشته شده در  Mon 28 Jun 2010ساعت 11:44 AM  توسط dreamer  | 

+/-

دو تا قطب همنام،

جذب هم نمیشن

حتی اگه خود آدم بخواد...

+ نوشته شده در  Wed 23 Jun 2010ساعت 0:42 AM  توسط dreamer 

drunk

دیروز یه نفر یه سوال کرد ازم:

میدونی بدترین اتفاقی که میتونه برای یه آدم بیفته چیه؟

نگاش کردم گفتم از دست دادن عزیزان.

گفت:نخیر.اینه که یک عمر مجبور باشی با یک الکلی و دائم الخمر زندگی کنی!

دید دارم همینطور نگاش میکنم.

گفت :زور نزن بیخود.کسایی درک میکنن که با همچین لعنتیی زندگی کرده باشن.

فک کنم راست میگفت.

بد جور پریشون بود.


+ نوشته شده در  Tue 15 Jun 2010ساعت 11:42 AM  توسط dreamer  | 

98

دختران شهر

به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک،به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند

کدام پل،

در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد.

"گروس.ع"

+ نوشته شده در  Sat 12 Jun 2010ساعت 2:13 AM  توسط dreamer 

Burnt Genius

یه آدمی رو میشناسم.اسمش سهرابه.هیچکس تا حالا نتونسته درست بفهمه این سهراب دیوونست یا عاقل تر از بقیه!مردم ازش دوری میکنن.همیشه با یه دوچرخه خنده دار مشغول دور زدن توی محل دیده میشه.یه پرچم ایرانم زده به سپر عقب.انواع اقسام برچسب ها هم چسبونده به بدنه دوچرخه..آدیداس..نایک و از این چیزا..با یه شلوار شیش جیب ..توی دو تا دستاشم مچ بند میندازه،وقتی صحبت میکنه سخت میشه فهمید چی میگه..چیزی که برای من خیلی جالبه،سهراب به طرز عجیبی توهم یک مامور FBI رو داره..برا خودش یه کارتم درس کرده..عکسشو زده اون گوشه..نام و همه مشخصات..بغل کارتم بزرگ نوشته اف بی آی!!یبار برام از یه ماموریت مخفی میگفت..که در نهایت شیرجه زده روی کاپوت ماشین دزدا و همشونو تنهایی دستگیر کرده..8 سال قبل سهراب با معدل 19/82 دیپلم گرفته بود.با بالاترین ضریب هوشی(طبق کاغذهایی که مادر پیرش نشونمون داد).یه قایق مدل کوچیک همون زمان طراحی(اختراع) کرده بود که با دو جور سوخت کار میکرد و برده بود جشنواره..هیچکس نفهمید ظرف 8 سال چه بر سر سهراب آمد.

+ نوشته شده در  Thu 10 Jun 2010ساعت 4:7 PM  توسط dreamer  | 

fear & shivering

درختای کنار جاده مثل برق از کنارمون رد میشدن،توی راه بودیم.جاده.داشتیم میرفتیم ماموریت!داییم بیرون شهر یه زمین بزرگ داشت که قرار شده بود اونجا یچیزایی بسازه.فردا کار شروع میشد و اول صبح لازم بود اونجا باشیم.قرار بود شب رو همونجا بخوابیم.منو و امیر.رسیدیم،وسط تقریبا بیابون!یه زمین حصار کشی شده و یجورایی بی در و پیکر.تهش یه اتاق بود.از قرار محل اسکان.جلوی زمینم یه اتاقک دراز و داغون بود.یکم از سقفش ریخته بود،نمیشد داخلش شد چون نشست کرده بود توی زمین و درش باز نمیشد اصلا.غروب شده بود دیگه.نه برقی نه آبی،هیچی.رفتیم تو اتاق.اولین چیزی که توجهمو جلب کرد یه شمشیر کهنه بود که با دو تا میخ رو دیوار اتاق بند شده بود. و یه تلوزیون سیاه سفید که گویا با باتری کنارش روشن میشد و حالا بگذریم که تصویرشو با یه سیم و یه چنگال تا حدودی درست کردم،که مثلا برنامه نود رو ببینیم،که اونم به سلامتی باتری خالی شد و tvخاموش..بعد از بساط شام،بند و بساط چای و قلیون...تا ساعت 12..بعدش فک زدیم باهم از این ور اونور.خوابمون گرفت..امیر داشت تازه توی جاش جابجا میشد و من داشتم تیکه های ذغال رو که از رو قلیون افتاده بودرو موکت و سوراخش کرده بود رو ور میداشتم.امیر گفت بیا..حالا جواب بابا رو چی بدیم؟!موکتو گند زدیم..منم خندیدم که ول کن بابا توام..من میگم چی شد..هر هر میخندیدیم که یهو یه صدایی اومد...نیشمونو بستیم..امیر گفت توام شنیدی؟گفتم آره!چی بود؟!...من افتادم توی جام گفتم زده به سرمون بابا سه دور توتون عوض کردم فشار اومده...دوباره اومد صدا..جیغ بود...یه صدای جیغ دور..خشکمون زده بود.وسط بیابون،ساعت نزدیک دو صبح..گفتم یعنی چه؟!این چه کوفتیه دیگه..امیر گفت نکنه یکیو دزدیدن آوردن اینجاها؟!هان؟زنی..چیزی؟!گفتم نه صداش اصلا به آدم نمیخوره..ساکت شدیم..زمان انگار به طرز مرموزی ایستاده بود.دوباره یه صدای جیغ دور و واقعا ترسناک.امیر گفت بیا بریم ببینیم چیه دیگه!!گفتم خل شدی؟توی این ظلمات(اون شبم بر عکس یه چیکه هم مهتاب تو آسمون نبود)با کدوم چراغ؟با این نفتی؟من الان تو رو بزور دارم میبینم،خندیدم،امیر گفت نخند بابا تو این هری پری(عادتم بود توی موقعیت های حساس خنده سرد از خودم نشون بدم و امیر همیشه حرصش میگرفت از این اخلاقم)..صدا از حدود صد متری میومد.امیر از زیر تخت یه چراغ از این سه کاره های قدیمی که ضبط و مهتابی و فلاشر دارن رو در آورد.گفت اینو حاجی(پدر بزرگم)از مکه آورده.دیدیم روشن میشه.هیچی.امیر چراغ و گرفت منم شمشیر زنگ زده.چسبیدیم بهم.راه افتادیم حالا داریم یواش یواش میریم.صدای قلب همو میشنیدیم.سه چهار متر جلوتر بیشتر معلوم نبود.میرفتیم به طرف صدا.واضح تر میشد.صدا صدای آدم نبود..اما انگار یه زن داره از ته دل جیغ میکشه..انگار...متوجه شدیم صدا از اون اتاقی میاد که اول گفتم درش هیچوقت باز نشده بود..هیچی..واستادیم..امیر گفت بیا زنگ بزنیم به یکی..کجا داریم میریم جلو واسه خودمون؟گفتم تا تو با ایرانسل مسخرت زنگ بزنی، طرف و الان بیدار کنی بگی چی؟صدا میاد؟!دیدم مثل کلاغ بهم نگاه میکنه..دوباره آروم رفتیم جلو..گفتم امیر این جن،منه،جان تو...گفت: من نمیدونم ما اینجا وسط بیابون چه غلطی میکنیم آخه!!همینطور بسم الله بسم الله میرفتیم جلو..یهو دو تا چشم دیده شد..برق میزد عین چشمای گربه تو تاریکی که همیشه دیدیم..تقریبا به ارتفاع سی سانتی زمین.قلب من عین سوزن چرخ خیاطی داشت میزد..امیر رو نمیدونم..عرق کرده بودیم...این چی بود دیگه؟!صداش آدمو میترسوند،حالا اون دو تا چشم همینطور تو نور چراغ زل زده بودن.قدم به قدم..یچیز تو مایه های گردو شکستم عالم بچگی رفتیم جلو..لال شده بود حالا اون چیزه..فقط داشت نگامون میکرد..رفتیم رفتیم...لعنت..لعنت..نور چراغ افتاد روش..بزغاله!بزغاله لعنتی سرش لای اون در گیر کرده بود و میخواست بیاد بیرون..جیغ میزد..با اون صدای مزخرفش..گفتیم حتما غروبا که این اطراف گله میاد،این تخم جن رفته اون تو،گیر کرده...تو راه برگشتن به اتاق میخندیدیم به هم که نگاش کن!گند زده تو شلوارش...واقعا اما ترسیدیم اون شب.از دور صدای زوزه میومد.
+ نوشته شده در  Thu 3 Jun 2010ساعت 8:3 PM  توسط dreamer  | 

10-

-کجا بودی؟

-بیرون

-میدونم بیرون،بیرون کجا؟

-به تو مربوط نیست

*********

1379 ه.ش

+ نوشته شده در  Wed 26 May 2010ساعت 10:27 PM  توسط dreamer 

alone in

یک-از فیلمهایی که اتفاقات درونش همینطوری خوش وخرم همه چیز با هم جور در میاد و همه بهم میرسن و طرف چه میدونم آخرین لحظه نجات پیدا میکنه و آدم بده میخواد خوب رو بکشه اسلحه گیر میکنه و خانمای مظلوم فیلمه خوش چهره و آقاهاش شبیه پوسترن داره بدم میاد.سینما باید یه تجدید نظر اساسی بکنه!

دو-وقتی تنها خونه هستم،وسواس عجیبی پیدا میکنم!وقتی طبقه بالام احساس میکنم یکی پایین داره راه میره!وقتی پایینم انگار بالا یکی نشسته داره روزنامه میخونه و صدای ورق زدنش میاد!و من صدای تلوزیونو زیاد میکنم.و پامو تند تند تکون میدم که همه میدونیم استرسه خالصه.سه صبح میام بخوابم تازه توی تخت جابجا میشم که با خودم میگم،گاز رو بستم؟در یخچال چی؟نیمه باز نباشه؟شیر آب آشپزخونه رو بستم؟اه!پا میشم میرم چک میکنم..همه چیز درسته.میام دم پنجره.همه  همسایگان محترم خوابن.چراغ همه خونه ها خاموشه.سکوت عجیبی حکمفرماست.همیشه به موجودی شب زی متهم شده ام.من همیشه عاشق این سکوت بودم.سکوت شب ها.


+ نوشته شده در  Tue 25 May 2010ساعت 2:16 AM  توسط dreamer  | 

Luck

درست اون لحظه ای که فکر میکنی همه چیز داره بخوبی پیش میره،یه اتفاق،یه حرکت،انگار که به قصد خشکوندن لبخند ملیحت از راه میرسه.و تو روبروی آینه می ایستی و حدود بیست ثانیه به خودت زل میزنی و میگی:هی!کجا رو اشتباه کردی!؟سوالی که هرگز جوابشو پیدا نمیکنی.چون اشتباهت اون چیزی نیست که فکر میکنی...و جالب که...بعدها توی یکی از روزها دوباره تکرار میشه..تکرار میشه..تکرار.و تو باز هم جلوی آینه به خودت زل خواهی زد و فرقش با دفعه قبل اینه که ایندفه دیگه روت نمیشه حتی به خودت چیزی بگی!

+ نوشته شده در  Tue 18 May 2010ساعت 1:18 AM  توسط dreamer  | 

note

از پنجره که به بیرون نگاه میکنم.درست روبرو.اسکلت یه ساختمون بزرگو میبینم که چند ساله قراره ساخته بشه.یکی میگه فرهنگ سراست..یکی میگه شهرونده..سینما...پاساژ بزرگ...یبار که رفتم از کیوسک سر خیابون مجله بخرم،از کارگر افغانیش پرسیدم این چی هست حالا دارین میسازین؟دیدم نگام میکنه میخنده!!!بعد که دید من همینطور بهش زل زدم...فهمید موضوع جدیه.پیشونیش خیس عرق بود...کلاشو برداشت از توی گوشش دو تا دستمال گوله شده در آورد..چشماش انقد ریز بود و آفتابم باعث شده بود ببنده چشمشو اصلا!اما به طرز شگفت انگیزی داشت نگام میکرد.گفت:بله؟!!گفتم چی دارین میسازین؟گفت: نمیدونم دقیقا!!کی تموم میشه حالا؟! سر کلمون رفت از سر و صدا..گفت:ببخشید.من نمیدونم  با اجازه.. راه افتاد بره..تعجبی نکردم.احتمالا به تنها چیزی که فکر میکرد حقوق آخر روز بود.برگشتم بیام..اونور خیابون سانتافه بوق زد و رفت یکم جلوتر ایستاد و خانم مربوطه بعد از یکم مکث ضایع و تفکر!سوار شد...تعجبی نکردم...چقدرم گرم بود اونروز..دو تا راننده هم اونطرف یقه همو گرفته بودن و صداشونو انداخته بودن توی سرشون چشماشونو کرده بود قد 25 تومنی و همدیگرو تهدیدای وحشتناکی که هرگز عملی نخواهد شد میکردن..تعجبی نکردم.اومدم از آسانسور بیرون توی کریدور دیدم باز این همسایه کیسه آشغالش سوراخ بوده چکه کرده و گند زده به کریدور...تعجبی نکردم...کلید انداختم.

+ نوشته شده در  Thu 13 May 2010ساعت 11:57 AM  توسط dreamer  | 

x file

هی!

تویی که مثل کنتور برق صیغه میکنی

به من درس اخلاق و نفس نده

+ نوشته شده در  Wed 12 May 2010ساعت 8:6 PM  توسط dreamer 

99

بگیر این رز سفید را

شاخه های رز خون نمی آورند

انگشتانت در امانند.

                           Amy L       

                         

+ نوشته شده در  Wed 5 May 2010ساعت 11:21 AM  توسط dreamer  | 

the bad lie

یه "آدم"میتونه خیلی راحت دروغ بگه..و فقط خدا میدونه که چند وقته این کار لعنتی رو داره با تو انجامش میده.خدای من.و با این کار نمیفهمه چه بلایی سر آدم میاره.شایدم نیتش خوب باشه.اما بهر حال..بد جور گند میزنه به همه چیز.و قسمت خوفناک قضیه که آمپر آدم رو میرسونه به 150 درجه اینه که طرف بخواد با قیافه کاملا حق به جانب توجیهش کنه.بگذریم..آره..واقعا بهتره که بگذریم...
اما نه..میخوام ادامه بدم..
هیچ چیز بدتر از بحث کردن با یه آدم لجباز و یکدنده نیست.حداقل برای من.اینکه تو هی بگویی و او در آخر باز جمله لعنتی را تکرار کند.و تو با خود فکر کنی داری با یه میخ فولادی 2 اینچی به سنگ خارا میکوبی.قسمت عذاب دهنده تر مسئله هم این است که آن آدم دل پاک...جزیی از روحت باشد...تا ابد...
تا ابد.
*****************************************************

پ.ن: دوستان اگر از زندگی کسالت بار خسته شدید همین الان تشریف ببرید نزد دندانپزشک محترم و دندان عقل را بکشید ببینید چه بلایی به سرتان می آید.به سر ما که بدجور آمد. :)   :)

+ نوشته شده در  Sat 24 Apr 2010ساعت 12:16 PM  توسط dreamer  | 

road

در رو بستم و راه افتادم.

دم آسانسور نظافتچی رو دیدم که با اون لباس فرم آبیش که تا حالا شسته نشده بهم لبخند میزد.فقط هم لبخند میزنه،سلام میکنی،لبخند،خسته نباشی میگی،یه کله تکون میده و لبخند..از آسانسور که اومدم بیرون نگهبان ساختمون دستگیرم کرد...وای حالا بیا و احوال پرسی کن..مگه ول میکنه..حال و احوال کل شجره نامه رو میپرسه و چند تا زنده باشی میگه خیلیم پیر شده،مرد دوست داشتنییه روی هم رفته..بعضی وقتا نگرانش میشم که اگه شبی نصفه شبی دزدی چیزی بیاد این بیچاره میخواد چیکار کنه آخه!قلبش نگیره خوبه..البته طبق گزارشات رسیده یه چوب شبیه چوب بیسبال پشت میزش داره..بیرون هوا ابریه..تازه از پله ها پایین اومدم که خانم حیرون و پریشونی جلوم سبز میشه.آقا شما سگمو ندیدی؟نی نی!اسمش نی نیه..نمیدونم چرا خندم گرفت شاید بخاطر سیستمی که باهاش اومده بود بیرون با دمپایی و یقه و پاچه باز و لباس شنبه یکشنبش..کنترلش کردم اون خنده رو..نه ندیدم نی نیو!رد شدم..اومدم قدم بزنم الان..من یه مرضی که از بچگی دارم یوقتایی که اصلا نباید خندید و جدی بود..بیخودی خندم میگیره..یاد موقعیتهای قدیمی و خاطرات خنده دار و هر چی میام نخندم بدتر اون صحنه ها جلو چشمم میاد و هر هر میخندم..خیلی بده!

بهار شده و این شمشادها سبز شدن و ناز.

جلوی عابر بانک صف بود همه رقم توش بودن..پیر مرد و بچه و زن و شوهر و دو تا دختر بی مزه که همش این و اونو نگاه میکردن و جلف بازی در میاوردن،که خدا میدونه چقد حرصم میگیره..میوه فروش محل رو باش آقا شب یلدا هندونه میداد به مردم به قیمت 2000 تومن!!فرصت طلب لعنتی..اوه اوه این لوازم تحریریه محل رو بگو..وقتی میری تو مغازش دعوا داره..میخواد بزنتت!جواب سلام رو که عمرا بده..من که چن ساله اصلا نمیرم اون تو خدا رو شکر..چاکر آقا*****م هستیم!!صدا از پشت سرم بود برگشتم.رسول بود.رسول بقال ،آدم خیلی گلیه.دوستش دارم..یکم خوش و بش میکنیم و ادامه میدم...ای داد بیداد ببین کی اونجا واستاده..الان میاد جلو باز بارسلون و بارسلون میکنه اصلا حوصله فوتبالو دیگه ندارم..آقا چنان جو گیر شده و از آرمانهای ایالت کاتالونیای اسپانیا دفاع میکنه که انگار شناسنامش اونجاس در حالی که من میدونم باباش بچه قلعه حسن خان خودمونه..آخیش ردش کردم.یکی با تلفن عمومی درگیره..بیچاره..نمیدونه که نصفه شبا مریض مست زیاده میان موقع رد شدن گند میزنن به همه چی و تلفن ملفن سالم نمیمونه که.برگشت به طرفم..آقا شما موبایل داری؟یه زنگ فوری دارم..خیلی کوتاهه قول میدم..زل زده بودم بهش..یطوری نگا میکرد آدم نمیشد که ردش کنه..به سیستمشم نمیخورد که گوشیو بگیره و بزنه به چاک چون من اصلا حوصله ندارم بدووم دنبال موبایل تازه کفشمم انگشت کوچیکرو میزد به قول معروف زق زق می کرد.دادم گوشیرو..شماره گرفت..الو الو شهلا؟شهلا؟قرصاشو کجا گذاشتی؟آره بابا اعصاب..کدوم گوری هستی تو؟خب..!مکالمش تموم شد.گوشیو داد به من و دوید تا یه جاهایی با نگاه تعقیبش کردم..رو در و دیوار بلوکها پر از جای نارنجکای چهار شنبه سوریه.نارنجک که چه عرض کنم..به قول یه بنده خدا..دارن خودشونو گرم میکنن واسه آمریکا!!دو تا بچه فوفولی از پیشم رد میشن آهنگ جیگیلی جیگیلی داشت از گوشیشون پخش میشد..خندم گرفت باز.آخه اینم شد موزیک؟؟بگذریم..ای جانم دوتاپیرمرد و پیرزن از روبرو میومدن.شیک و پیک..چسبیده بهم..خیلی این صحنه رو دوست دارم.فکر میکنم اگه فیلمساز میشدم حتما یه همچین صحنه ای تو فیلمم میچپوندم. با چاشنیه نم نم بارون.البته همیشه دوست داشتم یچیزی تو مایه های فهرست شیندلر میساختم با اون موسیقی متن روانی کنندش!جو گیر شدن هم بد دردیه.ای خداااا ..چقد دختر و پسر داریم ما!!آدم سرگیجه میگیره.دلم میخواد برم جلو و بگم مطمئن هستید؟!!!و اونهام حتما عین  مرغ به من زل خواهندزد و منظورمو نخواهند فهمید...بیخیال..به به ابی جان..من گفتم..این بنده خدا راننده آژانسه با لیسانس شیمی!!کباب میشم وقتی میبینمش.تو چشماش یه غم لعنتی میخونم.همیشه با بغض حرف میزنه..میگه میخواد بزاره بره..هر وقتم میپرسم آخه کجا؟؟میگه نمیدونم اما من آخرش میرم!!مشغول صحبتیم که یکی دیگه از راننده ها که از زور سکس بیش از حد داره وا میره(به گفته ابی)میاد میگه بیا نوبتته و ابی میره...منم کم کم راه میفتم طرف خونه...روی نیمکت جلوی بلوک دو تا دختر و پسر شاید 15 16 ساله نشستن و دست همو همچین گرفتن و پچ پچ میکنن بیا وببین.کار مارو ببین ای خدا.فک کنم یخورده زود شروع کردن.همچین جدی سراشونو نزدیک کرده بودن و حتما داشتن برنامه های سالهای آینده رو میریختن،که زیر لب یه کوچولو خندم گرفت.دوباره با نگهبان مکالمه شروع میشه.بیست سوالی (: خدا خدا میکنم در آسانسور زود تر وا شه.که میشه.میپرم تو.کسی نیست.میام با یه جوش مزخرف کوچولو که صب زده رو صورتم ور برم تو آینه که یادم میفته آسانسور دوربین داره..بازم خندم گرفت.ای خدا..همه جا مواظب آدم هستن..تو آسانسورم دوربین هست آخه.اه.کلید میندازم تو در و میرم تو.تاریکه خونه.فکر میکنم الان چراغا روشن میشه و همه با شمع و کیک از این لوس بازیا میان جلو تولدت مبارک میگن!اما خب همچین خبری نیست و تولد من اصولا توی مهره.

+ نوشته شده در  Sun 11 Apr 2010ساعت 9:24 PM  توسط dreamer  | 

5 عصر

هوا ابری

جمعه

5 عصر

پنجره/خیابان خلوت/آدمهای مرده،

بسان

روح های سرگشته،

سرگردان،

...



+ نوشته شده در  Tue 6 Apr 2010ساعت 7:46 PM  توسط dreamer  | 

مورد عجیب آقایQ

نکنه رابطه ای داره؟این سوال مدتها بود توی ذهن آقای Qجا خوش کرده بود.رویاهمه چیزش بود،همه عشقش،یا به قول Q نفسش!آقای Qاما این اواخر بهم ریخته بود.و حتی نتوانست از رویا بپرسه که مشکوک میزنی چرا؟!شاید نمیخواست از دهن رویا جانش در بیاد که:Qجانم نمیدونستم انقد امل و شکاک هستی..مدام خودش را میخورد(از اون زخما بود که ذره ذره روح را میخورد و میخراشد!).رویا خانم کلاس شنا و بدنسازی و فرانسه و کوفت زهر مار میرفت... هیچ سند و مدرکی نداشت،اما یه نیروی کوفتی بهش میگفت که ابله میدونی رویا جونت الان کجاست؟پخمه؟شاسگول؟میدونی؟!رویا که می آمد خیلی طبیعی...خیلی ریلکس بود.سلام Qجونم...Qبه چی شک داشت؟واقعا به عقل جن هم نمیرسید که خیانتی در کار باشد..اما نداهای درونی آقای Q ما دست بردار نبودند...لعنتی..نقشه کشید..گفت من دارم میرم سفر کاری..بارو بندیل جمع کرد،دم در خنده رویا رو دید دلش ریخت..یه بوس رو لب نرم و شیرین رویا گذاشت و مثلا رفت سفر..چند ساعت بعد بی سر و صدا برگشت،آروم کلید انداخت،همچین که پا توی خونش گذاشت،گوش تیز کرد..صدای ناله رویا و صدای قیژقیژ تخت،،زانوهاش سست شد..همونجا نشست و ایول نداهای درونی!

************************************************************

آرایشگر،راننده آژانس،مغازه دار،سپور محل،نگهبانای ساختمون،تقی ، نقی و حسن و حسین و علیف و گولیف از ما عیدی گرفتن(نوش جونشون)یکیشون نگفتن خودت گرفتی؟ (-:

+ نوشته شده در  Sat 27 Mar 2010ساعت 9:58 AM  توسط dreamer  | 

راستی چرا؟


- کدام دشوارتر است
       پاشیدن بذر یا درو کردن محصول؟
- هندوانه به چه میخندد 
        وقتی خنجر به گلویش می نهند؟
- آیا در جهان چیزی غمگین تر هست از
                  قطاری که زیر باران ایستاده؟
- پرتقال ها بر درخت
         آفتاب را چگونه تقسیم می کنند؟
- چرا پنجشنبه وسوسه نمی شود
                             پس از جمعه بیاید؟
- هیتلر را در جهنم 
             به چه کار اجباری وا داشته اند؟
- اگر رنگ زرد تمام شود
                                 با چه نان بپزیم؟
- دوچرخه متروک
              آزادی اش را چگونه بدست آورد؟
- چرا زمین اندوهگین می شود
                        وقتی بنفشه سر میزند؟
- چه کسی می تواند دریا را متقاعد کند
                                        که آرام باشد؟
                                                                      pablo neruda  1904/1973                                           
+ نوشته شده در  Fri 19 Mar 2010ساعت 8:49 PM  توسط dreamer  | 

بی اعصاب ها



تو یه جمعی نشسته ایم.مشغول لذت بردن از بوی پیپ هستم که دوستی میپرسه آقاجان شماها از چه چیزی اعصابتون میریزه بهم؟یکی گفت:زل زدن به کنتور پمپ بنزین(آزاد)یکی گفت قیافه کارلوس پویول!همه خندیدیم.. گفتم:عقد کفتار پنجاه و هفت ساله با دختر هفده ساله.
    نیش همه بسته شد.
+ نوشته شده در  Sun 14 Mar 2010ساعت 5:34 PM  توسط dreamer  |